“نشدن ها”

دوش گرفته بود و جلو می رفت. ورق پاره های اندرزهای کهنه اش. بی آینده. بی فکر در مورد گذشته. بی فکر دقیق. اما ما چه می شدیم؟ ما غمی ندیده بودیم؟ ما هم غم دیده بوده ایم. چه می شود کرد غم از وجود آدمی می تراود وقتی می بینید همین مغاک آینده است که او را به درون خود می کشد. فرصتی نبود که غم هایمان را بشماریم. فقط می دانستیم که هشیاریم به آنچه بیرون می گذرد. و گناهمان همین بود. فقط می دانستیم به زودی مرگ ما را می پاید. روی دیوارهای همین نزدیک. مرگ مهر خود را بر سرنوشت می کوبد و فقط می دانستیم که روزی همین هم پایان می پذیرد. چه می شود کرد عادت کرده ایم به “همین هم کافی است”. همین قدر هشیاری کافی بود که مرگ همین نزدیکی است. مرگ ما را می پاید. غم باید داشت و چیز زیادی هم در خورجین عاطفه ما پیدا نمی شد که بفهمیم حرف دهنمان را. ورق پاره های اندرزهایش را در این غروب مرموز به کجا می برد. نمی شد که نخوانیم. نمی شد که ننویسیم. روزی که اندرزهای او دیگر کارگر نبود، چگونه می شد در مورد زندگی اندیشید. شاید باید رفت با همین ها که می بینی می گویند “نمی دانم”. شاید پذیرفت که آدمی در دوره مدرن همیشه تلخ کامی خاص خود را از فشار آرزوهای اطرافش حس می کند و می شناسد که نمی شود. یعنی همیشه به طور همواره حس می کند که “اتفاقی که می خواهد نمی شود” ولی آیا نومیدی ما را رها می کند و روزی ببنیم که مردمی به این نتیجه برسند که آگاه شده اند و دیگر مدام حس نکرده اند. یعنی به یک جمع بندی و طبقه بندی از “نشدن ها” رسیده اند؟ آگاهی با طبقه بندی “نشدن ها” و شناخت نحوه ” نشدن ها” است که رخ می دهد.

 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *