رنگ ظلمت

بی خیال نشسته بود و فکر می کرد به همه ماجراهایی زندگی اش و بی نتیجه جلو می رفت. در ذهنش همهمه بود و بسیاری از چیزها را در اطراف خودش زیادی می پنداشت. روی نقش بسیاری از چیزها در سرنوشتش فکر کرده بود با این حال نمی توانست آگاه باشد از این که همین روزها زودگذر می توانند یک روز باعث دردسر شوند و او را دنبال کنند.

***

هر کس به دنبال سرنوشت خودش است و این یعنی فرصتی است تا فکر کنیم به این که دنیا بی ما چیزی نمی شود. نمی شود که جلو نرود. تلخ است ولی از جنس آگاهی است.  آن وقت خودت می مانی و خودت و این که فرصت طلبی هم در اطرافت نیست که مواخذه ات کند یا دندان های کرم خورده ای که در لبخندی از جنس مرگ گرفتار آمده اند. بیرون کسی نیست هوا رنگ ظلمت گرفته و بی خیال و بی وزن آدمی جلو می رود و یا شابد همین مقدار هم کافی باشد. اگر بگذارند. بی عرضه هایی که برای دوزار نان فرصت” همیشه باید از خود لبخندی جلوه دهند. بنشینند و فکر کنند و برای خود هم اندیشمند بشوند. جای تو را تنگ نمی کنند، فقط حوصله تو را سر می برند. چیز هایی برای خودت می نویسی و می روی به آغوش یاس و خوب می شنوی صدایی را که از درون باید شنید. هوا رنگ ظلمت بود. بیرون خبری نیست. شهر خالی است و نگاه بی سکوت شب تو را فرا می خواند که چیزی بنویسی. که چیزی بخوانی. چیزی آماده کنی. جدا شوی از بعضی خرافات. این که برای خودت کسی بوده ای که مثلا چیزی را فلان روز تجزیه و تحلیل کرده ای. رنگ غروب، غم انگیز بود. چون به نظر می رسد روز روراستی با خود در راه است.

 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *