آغوش هستی

آغوش هستی
۱٫
اندیشیدن به بعضی چیزها اجازه می دهد تا فراموش شدن بعضی چیز ها را برای همیشه فراموش کنیم!!…منظور قاموس عدالت در زندگی است که هرگز نباید فراموش شود. بدون عدالت، جهان برای مردمان آن، تیره و تار می شود…بی عدالتی نه تنها دل را می شکند بلکه باعث می شود تا ظالم به شعور کیهان و هستی نیز توهین کند. این نیز تاوان خود را دارد. از طرفی باید به ظلم به خود نیز پرداخت. ظلم به خود، هماهنگی درونی روح را از بین می برد…بی عدالتی درباره خود، همراه با اغتشاش ذهن، برای بعضی عذاب وجدان هم می آورد. باید به یاد داشت که بر اساس نظر کیرکگور:

ترک نامتاهی واپسین مرحله پیش از ایمان است،  چنانچه هر کس این حرکت را انجام نداده باشد ایمان ندارد. زیرا فقط در ترک نامتناهی است که من از ارزش نامتناهی خویش آگاه می شوم و فقط آن گاه است که سوال به چنگ آوردن زندگی این جهان به لطف ایمان می تواند در بین باشد (کیرکگور، ۱۳۸۴، ص ۷۳)

۲٫
باید بوسه های باران را بر زمین باید بیشتر شناخت…باید در ذات باران تفکر نمود…باران عاشق زمین است که این چنین آسمان در آغوش زمین می افتد. باران، نغمه هستی است… وقتی من و تو با هم هماهنگ می شویم تا سرود باران را خوب بشنویم.

لایبنیتس معتقد است  که نه فقظ هر امری بر اساس هماهنگی با کل موجود و متعین می شود، بلکه اصلا وجود داشتن ، همان هماهنگ بودند است. (مجتهدی، ۱۳۸۷، ص ۱۳۰)

 

 

وقتی من و تو اتحاد پیدا می کنیم که پیش از هر چیز خوب همدیگر را بفهمیم. اتحاد دو ذهن، بدون توافق بر سر یک تصمیم راسخ امکان پذیر نمی باشد. تصمیم راسخی که می تواند نوید بخش یک تغییر در زندگی باشد. یا یک مرحله از زندگی. این ها نعمت های الهی هستند. بدین ترتیب، وقتی ظلم به خود می کنیم، می بینیم که دیگر نمی توانیم با ذهن دیگری، خوب متحد شویم.
۳٫ نیز باید از آزادگی سرو یاد کرد … چه خوب، یک درخت برای ما در شعر ها و در یاد ها استعاره می شود…وقتی به سرو و آزادگی فکر می کنیم می بینیم که در آزادگی افراد، شرط جالبی دیده می شود و آن هم عدم ظلم به خود می باشد. این طوری است که فکر می کنیم می بینیم ما نیز دیدگاه هایی درباره آغوش باز هستی هم داریم به خصوص وقتی دست از ظلم به خود می کشیم. این طوری است که گویی در می یابیم که قرار است، کائنات چیزی بیش از قبل به ما یاد بدهد.

کیفیت حصول این اشراق است که کیفیت حصول وجود و عالم را نیز در عین حال تعریف می کند، زیرا این قدرت استخضار  به قدر تجرد ذاتش شناسنده از ماده و همچنین به قدر این تجرد است تسلطی که ماده را مقهور قهر نور قرار می دهد. بالعکس، نفس که خود نوری است ظاهر لذاته و مظهر لغیره، تا به مرحله ای که دیگر جز به منزله سایه تیره فام شفق صبحگاهی نباشد،  و سهروردی آن را به نام غربت غربی می خواند تنزل پیدا تواند کرد. از این جا باید بینیم که آحاد سلسله اشراقات نوری و ظهورات وجودی، خود نسبت به هم، چگونه ترتب و تنزل پیدا می کنند. (کربن، ۱۳۸۲، ص ۴۶)

منابع:

کربن، هانری(۱۳۸۲). روابط حکمت اشراق و فلسفه ایران باستان. ترجمه احمد فردید و عبدالحمید گلشن. موسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران

کیرکگور، سورن (۱۳۸۴). ترس و لرز. ترجمه عبدالکریم رشیدیان. نشر نی.

مجتهدی، کریم.(۱۳۸۷) فلسفه و تجدد. نشر امیرکبیر.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *