باغ و شمعدان(۱)

باغ، نغمه بی پایان شکر، را می سراید . چون طبیعت بازتاب دهنده  حضور اوست. یک باغ، می تواند مساحت های مختلف از عشق و خرد را با هم در بر داشته باشد و با ما متبادر کند. می تواند ما را ببرد به عالمی دیگر. یگانگی عشق و خرد را به ما نشان دهد. بحث را باز کنیم: با اینکه یک باغ، نماد چیز های مختلف نیز می باشد. اما هر چه هست آنچه یک باغ تبادر می کند از جنس شاعرانگی است. باغ هستی را نشان می دهد در لطیف ترین شکل خودش. نوبت به شناسایی باغ می رسد: یک باغ را باید خوب شناسایی کرد و دریافت که در هر کدام از بخش های آن، چه معنای نهانی می تواند وجود داشته باشد. باغ صبور است در زمستان. باید دنبال این بود که باغ در بهار و تابستان صبرش را کجا قایم می کند. وقتی به توحید می اندیشیم.  می بینیم که صبر زمستانی باغ در نشاط برگ ها و ساقه  ها مستتر است. خرسندی در ریشه های درختان نفوذ می کند.  در باغ، زیر یک درخت می توان آرمید. می توان نشاط تلالو توحید را این جا و آن جای باغ دید.  یا زیر یک درخت زمستان زده می توان غمگین شد، از نبود بعضی گل ها… مثل نبود بعضی ها در این جهان زمستان زده…یا می توان حس خرسندی از زندگی داشت. گاهی اوقات در باغ به سرنوشت هم فکر می کنیم و اگر این طوری فکر های خوب بکنیم، به سرنوشت خوش بین می شویم. عطر خرسندی هم درون ما را می گیرد. بی ذره ای تردید، قدم در باغ نیمه تاریک می گذارم  و خدایی که همین نزدیکی است…گاهی هم می شود در باغ،  شمعدانی  را روشن کرد و آنگاه ملکوت را در باغ دریافت. فضای زیبایی از درک شمعدان روشن در باغ تاریک به وجود می آید. با این حال، باغ در عین تاریکی، گویی لباس سپید هم پوشیده است. گویی یک روشنی نامرئی کل باغ را پوشانده است. وقتی به توحید می اندیشی.

پاسی از شب که می گذرد، در باغی که با شمعدان روشن شده است، من به تپشِ سرخِِ متنی فکر می کنم که عصر گاه می خواندم. هر چه در مورد متن، تردید داشتم حال دیگر رفع شده است. متنی که زندهاست. متنی که می تثپد. می خزد به درون قلب من. شاید هم متن “زنده دل”مانند باغی تاریک است که باید علیرغم تاریکی در درون آن فرو رفت و باید شمعدان آگاهی را به دست گرفت و به آن باغ روشنی بخشید. متن باغی تاریک است. شعله شمعدان خرد هم اگاهی بخش. شاید هم شعله شمعدان “تفسیر”. متن شعله ور را خود را به ما می نمایاند. آتش کلمات در متن، رهگشای ما در تفسیر می باشند. آن وقت  است که می فهمیم چه می کنیم. در شناخت متن. ثبت می شود. متنی که یک “زنده دل” نوشته در جریده عالم. دل زنده، آگاهی به وجود نور توحید یافت. با جمع کردن مسائل و موضوعات بین عقل و دلش. والا عقل سرخ که چه پر برکت است. فرخنده باد ایامی که به گلوی بریده یک شهید فکر می کنیم. مرحبا به پرواز دل، در این فضای حزن انگیز. آفرین به اشک در این مواقع!. این روز ها، دل لاجوردی هم هست. گرچه گاهی کمی سرد است. با این حال می درخشد زیر آبی به زلالی جست و جو که آن را پوشانده.دل لاجوردی می تواند مطمئن باشد که با این که در اپارتمان ها  و روابط روزمره محصور است باز هم می تواند خودش را گم نکند. خودش را نبازد در برابر این همه سرما در روابط. می تواند پر هم بکشد. می تواند برود به بالا. اگر با خرد جمع شود بابا باید عقل سرخ را بیشتر جدی گرفت. این سفره برای همه پهن است. باید متمتع شد از جمع خرد سرخ و دل لاجوردی…هنوز هم می توان احساس بالا رفتن داشت.

حالا دیگر شمع ها در شمعدان تا نیمه سوخته اند. حالا دیگر باغ روشن است. روشن روشن است. روشنایی شمعدان میان درختان، روح آدمی بر می افروزد. اندیشه همچنان ادامه دارد. یاد این می افتم که برای دستیابی به یک شرح درست از یک متن باید چه کرد؟ شاید باید صرفا نور معانی کلمات را محور تفسیر قرار داد. شاید باید بیشتر به تاریخیت فکر کرد. شاید ریشه کلمات مهمتر باشند. حالا هر چی مهم است بماند. در هر حال، باید با متن متحد شد. با اتحاد عثل و دل با هم. اتحاد عقل و عشق با هم. آنگاه عاطفه ای متن را در آغوش می گیرد،   و با آتشی که هر سطر می افروزد، می توان به جلو رفت تا شاید بتوان در پاراگراف های بعدی معانی را به هم وصل کرد…نمی دانم…شاید راه های دیگری وجود داشته باشند.

وهم از شمعدان کنار درخت بر من می تابد و من در پرتو نور شمعدان می خواهم به تنه تمام درخت ها دست بکشم. این نور، مرا به طمع می اندازد تا آینده و سرنوشت هر متنی را حدس بزنم.

آتش، گاهی سنگین هم می شود. شراره ها که به آسمان می روند، ما را به وهم می کشانند، گاهی یاد گذشته می افتیم گاهی یک تصمیم یا شاید یک اثر ادبی. در باغ تاریک، غیر از شمعدان، روشنی های دیگری نیز وجود دارند، نگاه آسمان هست…که سخت هم علیرغم تاریکی بر افروخته است. مهتاب هم هست…چگونه می شود که ترکیبی هماهنگ از آتش کوچک شمع های شمعدان و آتش روشنِ نگاه بر افروخته آسمان و دستان مهتابی شب، این چنین برای ما سنگین است. سنگینی خیال ناشی از این نورها، درون ما را به هم می ریزد و تکانی می دهند. خرد و عشق هر دو ما را به اتحاد فرا می خوانند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *