باغ و شمعدان(۱)(Edited)

روح  لطیف از اجبار دیگری به سپاس از او رنج می برد و روح خشن با سپاسگزاری از دیگران چنین می شود.(نیچه)

***

باغ، نغمه بی پایان شکر، را می سراید . چون طبیعت بازتاب دهنده  حضور اوست. یک باغ، می تواند مساحت های مختلف از عشق و خرد را با هم در بر داشته باشد و با ما متبادر کند. می تواند ما را ببرد به عالمی دیگر. یگانگی عشق و خرد را به ما نشان دهد.

از نظر هایدگر تفکر حضوری  و قلبی با سکونت ملازمت دارد و سکونت حقیقی و یعنی گوشheidegger دادن به ساحت قدس  یا استماع خطاب وجود. راه بردن به وجود، که ساحت مغفول حیات بشر امروزی است مستلزم برقرار کردن نوعی رابطه خاص با محیط است. این نوع رابطه فقط با تفکر متذکرانه و شاکرانه حاصل می آید و هنر حقیقی تنها چیزی است که ما را به این گونه تفکر دعوت می کند.(وودز،۱۳۸۲)

بحث را باز کنیم: با اینکه یک باغ، نماد چیز های مختلف نیز می باشد. اما هر چه هست آنچه یک باغ تبادر می کند از جنس شاعرانگی است. باغ هستی را نشان می دهد در لطیف ترین شکل خودش. نوبت به شناسایی باغ می رسد: یک باغ را باید خوب شناسایی کرد و دریافت که در هر کدام از بخش های آن، چه معنای نهانی می تواند وجود داشته باشد. باغ صبور است در زمستان. باید دنبال این بود که باغ در بهار و تابستان صبرش را کجا قایم می کند. وقتی به توحید می اندیشیم.  می بینیم که صبر زمستانی باغ در نشاط برگ ها و ساقه  ها مستتر است. خرسندی در ریشه های درختان نفوذ می کند.  در باغ، زیر یک درخت می توان آرمید. می توان نشاط تلالو توحید را این جا و آن جای باغ دید.  یا زیر یک درخت زمستان زده می توان غمگین شد، از نبود بعضی گل ها… مثل نبود بعضی ها در این جهان زمستان زده…یا می توان حس خرسندی از زندگی داشت. گاهی اوقات در باغ به سرنوشت هم فکر می کنیم و اگر این طوری فکر های خوب بکنیم، به سرنوشت خوش بین می شویم. عطر خرسندی هم درون ما را می گیرد. بی ذره ای تردید، قدم در باغ نیمه تاریک می گذارم  و خدایی که همین نزدیکی است…گاهی هم می شود در باغ،  شمعدانی  را روشن کرد و آنگاه ملکوت را در باغ دریافت. فضای زیبایی از درک شمعدان روشن در باغ تاریک به وجود می آید. با این حال، باغ در عین تاریکی، گویی لباس سپید هم پوشیده است. گویی یک روشنی نامرئی کل باغ را پوشانده است. وقتی به توحید می اندیشی.

پاسی از شب که می گذرد، در باغی که با شمعدان روشن شده است، من به تپشِ سرخِِ متنی فکر می کنم که عصر گاه می خواندم. هر چه در مورد متن، تردید داشتم حال دیگر رفع شده است. متنی که زندهاست. متنی که می تپد. می خزد به درون قلب من. شاید هم متن “زنده دل”مانند باغی تاریک است که باید علیرغم تاریکی در درون آن فرو رفت و باید شمعدان آگاهی را به دست گرفت و به آن باغ روشنی بخشید. متن باغی تاریک است. شعله شمعدان خرد هم اگاهی بخش. شاید هم شعله شمعدان “تفسیر”. متن شعله ور را خود را به ما می نمایاند. آتش کلمات در متن، رهگشای ما در تفسیر می باشند. آن وقت  است که می فهمیم چه می کنیم. در شناخت متن. ثبت می شود. متنی که یک “زنده دل” نوشته در جریده عالم. دل زنده، آگاهی به وجود نور توحید یافت. با جمع کردن مسائل و موضوعات بین عقل و دلش.

کامو در لحظاتی که دلش حتما دیگر زنده ی زنده است، ضمن اشاره به نیچه و معشوقش لو سالومه می نویسد:

می گویند که نیچه پس از قطع رابطه با سالومه، هنگامی که با تنهایی نهایی روبرو شد و دورنمای کار عظیمی که می بایست خود، بی هیچ مدد دیگران، از پیش ببرد، هم او را در هم شکست و هم به شور هیجانش درآورد، شب هنگام روی کوه های مشرف به امواج  آب گردش می کرد و از شاخ و برگ درختان آتش های عظیمی می افروخت و به تماشا می نشست. من غالبا یاد این آتش ها را در دل زنده کرده ام و در عالم خیال در برابرشان نشسته ام تا ببینم  که کدامین آدم ها و کدامین آثار ، از این آزمون، سالم  بیرون آیند. باری دوران ما یکی از این آتش هایی است که شعله های ناپذیرفتنش اش ، بی گمان ، بسا آثار را به خاکستر  تبدیل می کند.  اما آنها که باقی می مانند، گوهرشان دست نخورده می ماند و ما می توانیم درباره آنها ، اشکارا ، خود را تسلیم آن شادی برین عقل کنیم که نامش “تحسین” است.(کامو، ۱۳۸۵، ص  135)

والا عقل سرخ که چه پر برکت است. فرخنده باد ایامی که به گلوی بریده یک شهید فکر می کنیم. مرحبا به پرواز دل، در این فضای حزن انگیز. آفرین به اشک در این مواقع!. این روز ها، دل لاجوردی هم هست. گرچه گاهی کمی سرد است. با این حال می درخشد زیر آبی به زلالی جست و جو که آن را پوشانده.دل لاجوردی می تواند مطمئن باشد که با این که در اپارتمان ها  و روابط روزمره محصور است باز هم می تواند خودش را گم نکند. خودش را نبازد در برابر این همه سرما در روابط. می تواند پر هم بکشد. می تواند برود به بالا. اگر با خرد جمع شود بابا باید عقل سرخ را بیشتر جدی گرفت. این سفره برای همه پهن است. باید متمتع شد از جمع خرد سرخ و دل لاجوردی…هنوز هم می توان احساس بالا رفتن داشت.

حالا دیگر شمع ها در شمعدان تا نیمه سوخته اند. حالا دیگر باغ روشن است. روشن روشن است.

هایدگر معتقد است:

روح مشتعل است و چه بسا تنها به این معنا می رسد که روح  مهتز است. تراکل روح را ابتدا نه به عنوان نفحه ، چیزی اثیری، که به عنوان شعله ای که ما را مشتعل می کند، شوکه می کند . به وحشت می اندازدف زیر و رو می کند، می داند. شعله تلالو فروزان است. آنچه شعله ور می شود جذبه یا از خود به در شدگی است که روشن می سازد و نور افشانی می کند، اما در عین حال، چیزی است که همچنان نابود می کند و می تواند همه چیز را به خاکستر سفید بدل سازد. (دریدا، ۱۳۸۸،صص ۲۱-۲۲) 

روشنایی شمعدان میان درختان، روح آدمی بر می افروزد. اندیشه همچنان ادامه دارد. یاد این می افتم که برای دستیابی به یک شرح درست از یک متن باید چه کرد؟ شاید باید صرفا نور معانی کلمات را محور تفسیر قرار داد. شاید باید بیشتر به تاریخیت فکر کرد. شاید ریشه کلمات مهمتر باشند. حالا هر چی مهم است بماند. در هر حال، باید با متن متحد شد. با اتحاد عثل و دل با هم. اتحاد عقل و عشق با هم. آنگاه عاطفه ای متن را در آغوش می گیرد،   و با آتشی که هر سطر می افروزد، می توان به جلو رفت تا شاید بتوان در پاراگراف های بعدی معانی را به هم وصل کرد…نمی دانم…شاید راه های دیگری وجود داشته باشند.

وهم از شمعدان کنار درخت بر من می تابد و من در پرتو نور شمعدان می خواهم به تنه تمام درخت ها دست بکشم. این نور، مرا به طمع می اندازد تا آینده و سرنوشت هر متنی را حدس بزنم.

از خصلت دوری تفسیر نمی توان اجتناب کرد. بنیاد آن در وجود آدمیheidegger است. وجودی که در انتظار آن چه که باید باشد به سر می برد. اما اگر چه نمی توانیم از این دور هرمنوتیکی خارج شویم، هیدگر بر این باور است که این دور موجب ناکامی ما در فهم واقعی هر چیز به مثابه  آن چه که هست نمی شود. ” در این دور یک امکان  ایجابی  از اصلی ترین نوع دانستن  مستور است. مطمئنا ما تنها هنگامی این امکان را در  تفسیر مان به نحو اصیل بکار می گیریم که فهمیده باشیم  وظیفه اولیه و نهایی و ثبات ما این است که هرگز اجازه ندهیم ، پیش داشت.  پیش برداشت و پیش فهم بر ما به واسطه تخیل و تلقینات عامیانه تسلط یابد، بلکه با طرح این پیش ساختارها بر حسب خود اشیا این موضوع علمی را مصون نگه داریم.(هایدگر، ۱۳۸۳)

آتش، گاهی سنگین هم می شود.

آتش ما فوق جاندار و (به نهایت درجه زنده) است. آتش هم شخصی و خودی و درونی است و هم عام و شامل و کلی. در درون قلب ما حیات دارد. در آسمان زیست می کند. از اعماق جوهر سر بر می کشد و به صورت عشق رخ می نماید. به درون ماده می خزد و پنهان می شود، پوشیده و جمع شده (بسان مظروف در ظرف و محتوای چیزی) همچون نفرت یا کین. از میان همه پدیده ها به راستی تنها پدیده ایست که می تواند به روشنی دو گونه اعتبار بیابد که ضد یکدیگر ، یعنی هم مظهر خیر باشد و هم مظهر شر. در بهشت می درخشد در دوزخ می سود. هم راحت است  و هم عذاب. (باشلار، ۱۳۷۸، ص ۶۷-۶۸)

شراره ها که به آسمان می روند، ما را به وهم می کشانند، گاهی یاد گذشته می افتیم گاهی یک تصمیم یا شاید یک اثر ادبی. در باغ تاریک، غیر از شمعدان، روشنی های دیگری نیز وجود دارند، نگاه آسمان هست…که سخت هم علیرغم تاریکی بر افروخته است. مهتاب هم هست…چگونه می شود که ترکیبی هماهنگ از آتش کوچک شمع های شمعدان و آتش روشنِ نگاه بر افروخته آسمان و دستان مهتابی شب، این چنین برای ما سنگین است. سنگینی خیال ناشی از این نورها، درون ما را به هم می ریزد و تکانی می دهند. خرد و عشق هر دو ما را به اتحاد فرا می خوانند.

fire

منبع:

باشلار. گاستون.(۱۳۷۸).روانکاوی آتش. ترجمه جلال ستاری. انتشارات توس.

دریدا، ژاک.(۱۳۸۸). درباره روح، هایدگر و این مساله. ترجمه ایرج قانونی. نشر ثالث

کامو، آلبر. (۱۳۸۵). تعهد اهل قلم. ترجمه مصطفی رحیمی. نشر نیلوفر.

وودز، رابرت ای. (۱۳۸۲)هایدگر، تفکر و محیط آدمی. ترجمه محمدرضا جوزی. خیال (فرهنگستان هنر ) پاییز ۱۳۸۲ شماره ۷

هایدگر، مارتین(۱۳۸۳). زبان و سکوت ترجمه سید مجید کمالی (مصاحبه شونده: مارتین هایدگر مصاحبه کننده: گئورگ تراکل( .نامه فرهنگ ۱۳۸۳ شماره ۵۲

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *