باغ و شمعدان(۱)(Edited)

روح  لطیف از اجبار دیگری به سپاس از او رنج می برد و روح خشن با سپاسگزاری از دیگران چنین می شود.(نیچه)

***

۱- باغ، نغمه بی پایان شکر، را می سراید . چون طبیعت بازتاب دهنده  حضور اوست. یک باغ، می تواند مساحت های مختلف از عشق و خرد را با هم در بر داشته باشد و با ما متبادر کند. در باغ جمع عشق و خرد را با هم می بینیم. نیاز راه دوری برویم. همین نشانه های ساده را باید جدی گرفت. زیبایی یک باغ هر چند کوچک، می تواند ما را ببرد به عالمی دیگر. می تواند ما را زمینی بودن بکند. این طوری با القای نشانه های خداوند، یگانگی عشق و خرد را به ما نشان دهد. یگانگی عشق و خرد در این است که خوب “سپاسگزاری” را بشناسیم، یعنی بفهمیم که چه کسی لایق سپاسگزاری است. همچنین از اجبار کردن دیگران به تشکر از خودمان ناراحت شویم. اول باید هستی را سپاس بگوییم. شکر بگوییم خداوند را که به  انسی را می دهد که بشناسیم ماهیت تشکر کردن چیست. پس شد اول شناخت هستی که البته باغ یکی از جاهایی است که تامل در محیطش ما را خوب به تحسین می کشاند بعد شناخت روابط با دیگری که تکمیل کننده تشکر از هستی است. اول باید نغمه شکر از خالق را در باغ شنید بعد به چنین بصیرتی دست یافت که تشکر چیست و چگونه باید تشکر کرد. روح لطیف و روح خشن این طوری از هم جدا می شوند. می بینید که  گفته نیچه در بالا، زیبایی و رندی خاص خود را دارد. 

۲- خلاصه که هستی با ما حرف می زند. قرار است تا به نوعی سکونت برسیم. ندای وجود را گوش کنیم. باغ ها در نقاشی ها ایده های خوبی را به ما می دهند. اثر هنری به ما می آموزد تا شاکر باشیم. که ندای هستی را در تبلور هنر می شنویم. ببینیم هایدگر در این باره چه می گوید:

از نظر هایدگر تفکر حضوری  و قلبی با سکونت ملازمت دارد و سکونت حقیقی و یعنی گوشheidegger دادن به ساحت قدس  یا استماع خطاب وجود. راه بردن به وجود، که ساحت مغفول حیات بشر امروزی است مستلزم برقرار کردن نوعی رابطه خاص با محیط است. این نوع رابطه فقط با تفکر متذکرانه و شاکرانه حاصل می آید و هنر حقیقی تنها چیزی است که ما را به این گونه تفکر دعوت می کند.(وودز،۱۳۸۲)

بحث را باز کنیم: با اینکه یک باغ، نماد چیز های مختلف نیز می باشد. اما هر چه هست آنچه یک باغ تبادر می کند از جنس شاعرانگی است. باغ کل هستی را نشان می دهد در لطیف ترین شکل خودش. اگر با باغی انس بگیریم خیلی چیزها بر ما روشن می شود. البته قرار نیست مرتب به یک باغ برویم ولی در همان لحظات اندکی هم که در یک باغ حضور داریم یا آن را روی بوم نقاشی می بینیم، می توانیم انس بگیریم. حال نوبت به شناسایی باغ می رسد: یک باغ را باید خوب شناسایی کرد و دریافت که در هر کدام از بخش های آن، چه معنای نهانی می تواند وجود داشته باشد. لای هر دو درخت، فضایی است که می تواند ما را به نوعی انس متبرک دعوت کند. خوب که فکر می کنیم سر از عملکرد درختان هم در می آوریم. حالیمان می شود که باغ صبور است در زمستان. پس باید دنبال این بود که باغ در بهار و تابستان صبرش را کجا قایم می کند. همین طور باغ را که زنده است آری زنده می پنداریم، و با آن گپ می زنیم. آرام آرام به نکاتی ته دلمان در  مورد هستی می رسیم. می بینید که وقتی به توحید می اندیشیم، سر از صبر هم در می آوریم.  می بینیم که صبر زمستانی باغ در نشاط برگ ها و ساقه  ها مستتر است. برگ ها و ساقه هایی که نشانه های خداوندند. با ظرافتشان و با رنگ لطیفشان و …باغ که در زمستان صبر می کند، خرسندی در ریشه های درختان نفوذ می کند. این خرسندی چرا به دل ما نفوذ نکند؟ در باغ، زیر یک درخت می توان آرمید. می شود خوب با فضا انس گرفت. می توان نشاط تلالو توحید را این جا و آن جای باغ دید. دل زنده، آگاهی به وجود نور توحید یافته است. با جمع کردن مسائل و موضوعات بین عقل و دلش. یا زیر یک درخت زمستان زده می توان غمگین شد، از نبود بعضی گل ها… یا مثل نبود بعضی ها در این جهان زمستان زده…آنهایی که دیگر از این جهان رفته اتد…یا می توان حس خرسندی از زندگی داشت. گاهی اوقات در باغ به سرنوشت هم فکر می کنیم و اگر این طوری فکر های خوب بکنیم، به سرنوشت خوش بین می شویم. عطر خرسندی هم درون ما را می گیرد. دم غروب هم  باغ دیدنی است: من که شک نمی کنم و می روم داخل باغ لذتی ببرم. بی ذره ای تردید، قدم در باغ نیمه تاریک می گذارم  و خدایی که همین نزدیکی است…گاهی هم می شود در باغ غروب زده،  شمعدانی  را روشن کرد و آنگاه ملکوت را در باغ دریافت. فضای زیبایی از درک شمعدان روشن در باغ تاریک به وجود می آید. با این حال، باغ در عین تاریکی، گویی لباس سپید هم پوشیده است. شک نکنید که این سپیدی ذهن ماست که مجدوب باغ شده است… و  این طوری طرح سپیدی تمام ذهنیت ما را شکل می دهد و ساختار می بخشد و ما از باغ های خودساخته قبلی در ذهنمان راحت می شویم. گویی یک روشنی نامرئی کل باغ را پوشانده است. وقتی به توحید می اندیشی. ذهن ما روشن می شود. راحت می شویم از قید و بندهای مادیت که ما را افسرده می سازند.

 

۳- حالا دیگر شمع ها روشن است: پاسی از شب که می گذرد، در باغی که با شمعدان روشن شده است، من به تپشِ سرخِِ متنی فکر می کنم که عصر گاه می خواندم. هر چه در مورد متن، تردید داشتم حال دیگر رفع شده است. می بینم با متنی روبرو هستم که زنده است. متنی که می تپد. می خزد به درون قلب من. چون عاطفه در درون ان جاری است. نه به خاطر این که متنی شاعرانه باشد، بلکه اگر هم فلسفی باشد، عاطفه خردورزانه ان را شکل داده است. مرد خردمندی ان را نوشته و دلش به حال آدمیزاد و انسانیت می سوزد، شاید فیلسوف بیش از هر صنف دیگری برای انسانیت دلسوزی کند، چراغ خرد را روشن نگه می کند.

شاید هم متن این فیلسوف”زنده دل”مانند باغی تاریک است که باید علیرغم تاریکی در درون آن فرو رفت و باید شمعدان آگاهی را به دست گرفت و به آن باغ روشنی بخشید تا همه زوایای تاریک روشن شود. آری متن فلسفی مانند باغی تاریک است. شعله شمعدان خرد هم اگاهی بخش. شاید هم شعله شمعدان “تفسیر”، متن شعله ور را خود را به ما می نمایاند. آتش کلمات در متن، رهگشای ما در تفسیر می باشند. گاهی به نور شهود متوسل می شویم که چه کنیم. آن وقت  است که می فهمیم داریم چه می کنیم. در شناخت متن، ایده های خود ما هم ثبت می شود. ما خود را بر متن می افکنیم. متنی که یک فیلسوف “زنده دل” نوشته در جریده عالم انسانیت را راهنمایی می کند.

از خصلت دوری تفسیر نمی توان اجتناب کرد. بنیاد آن در وجود آدمیheidegger است. وجودی که در انتظار آن چه که باید باشد به سر می برد. اما اگر چه نمی توانیم از این دور هرمنوتیکی خارج شویم، هیدگر بر این باور است که این دور موجب ناکامی ما در فهم واقعی هر چیز به مثابه  آن چه که هست نمی شود. ” در این دور یک امکان  ایجابی  از اصلی ترین نوع دانستن  مستور است. مطمئنا ما تنها هنگامی این امکان را در  تفسیر مان به نحو اصیل بکار می گیریم که فهمیده باشیم  وظیفه اولیه و نهایی و ثبات ما این است که هرگز اجازه ندهیم ، پیش داشت.  پیش برداشت و پیش فهم بر ما به واسطه تخیل و تلقینات عامیانه تسلط یابد، بلکه با طرح این پیش ساختارها بر حسب خود اشیا این موضوع علمی را مصون نگه داریم.(هایدگر، ۱۳۸۳)

 تنهایی زندگی فیلسوف او را به پیش می رود. تنهایی شعله ای است برای شناخت زوایای باغ تاریک اگاهی. مستفیض می شویم از تنهایی گاهی اوقات و ابوابی از حکمت در مورد نحوه زندگی بر روی ما باز می شود. کامو در لحظاتی که دلش حتما دیگر زنده ی زنده است، ضمن اشاره به نیچه و معشوقش لو سالومه می نویسد:

می گویند که نیچه پس از قطع رابطه با سالومه، هنگامی که با تنهایی نهایی روبرو شد و دورنمای کار عظیمی که می بایست خود، بی هیچ مدد دیگران، از پیش ببرد، هم او را در هم شکست و هم به شور هیجانش درآورد، شب هنگام روی کوه های مشرف به امواج  آب گردش می کرد و از شاخ و برگ درختان آتش های عظیمی می افروخت و به تماشا می نشست. من غالبا یاد این آتش ها را در دل زنده کرده ام و در عالم خیال در برابرشان نشسته ام تا ببینم  که کدامین آدم ها و کدامین آثار ، از این آزمون، سالم  بیرون آیند. باری دوران ما یکی از این آتش هایی است که شعله های ناپذیرفتنش اش ، بی گمان ، بسا آثار را به خاکستر  تبدیل می کند.  اما آنها که باقی می مانند، گوهرشان دست نخورده می ماند و ما می توانیم درباره آنها ، اشکارا ، خود را تسلیم آن شادی برین عقل کنیم که نامش “تحسین” است.(کامو، ۱۳۸۵، ص  135)

۴- والا عقل سرخ که چه پر برکت است. فرخنده باد ایامی که به گلوی بریده یک شهید فکر می کنیم. مرحبا به پرواز دل، در این فضای حزن انگیز. آفرین به اشک در این مواقع!. این روز ها، دل لاجوردی هم هست. گرچه گاهی کمی سرد است. با این حال می درخشد زیر آبی به زلالی جست و جو که آن را پوشانده.دل لاجوردی می تواند مطمئن باشد که با این که در اپارتمان ها  و روابط روزمره محصور است باز هم می تواند خودش را گم نکند. خودش را نبازد در برابر این همه سرما در روابط. می تواند پر هم بکشد. می تواند برود به بالا. اگر با خرد جمع شود بابا باید عقل سرخ را بیشتر جدی گرفت. این سفره برای همه پهن است. باید متمتع شد از جمع خرد سرخ و دل لاجوردی…هنوز هم می توان احساس بالا رفتن داشت.

 

۵-حالا دیگر شمع ها در شمعدان تا نیمه سوخته اند. حالا دیگر باغ روشن است. روشن روشن است. روح ما هم روشن است.

هایدگر معتقد است:

روح مشتعل است و چه بسا تنها به این معنا می رسد که روح  مهتز است. تراکل روح را ابتدا نه به عنوان نفحه ، چیزی اثیری، که به عنوان شعله ای که ما را مشتعل می کند، شوکه می کند . به وحشت می اندازدف زیر و رو می کند، می داند. شعله تلالو فروزان است. آنچه شعله ور می شود جذبه یا از خود به در شدگی است که روشن می سازد و نور افشانی می کند، اما در عین حال، چیزی است که همچنان نابود می کند و می تواند همه چیز را به خاکستر سفید بدل سازد. (دریدا، ۱۳۸۸،صص ۲۱-۲۲) 

روشنایی شمعدان میان درختان، روح آدمی بر می افروزد. اندیشه همچنان ادامه دارد. یاد این می افتم که برای دستیابی به یک شرح درست از یک متن باید چه کرد؟ شاید باید صرفا نور معانی کلمات را محور تفسیر قرار داد. شاید باید بیشتر به تاریخیت فکر کرد. شاید ریشه کلمات مهمتر باشند. حالا هر چی مهم است بماند. در هر حال، باید با متن متحد شد. با اتحاد عثل و دل با هم. اتحاد عقل و عشق با هم. آنگاه عاطفه ای متن را در آغوش می گیرد،   و با آتشی که هر سطر می افروزد، می توان به جلو رفت تا شاید بتوان در پاراگراف های بعدی معانی را به هم وصل کرد…نمی دانم…شاید راه های دیگری وجود داشته باشند.

وهم از شمعدان کنار درخت بر من می تابد و من در پرتو نور شمعدان می خواهم به تنه تمام درخت ها دست بکشم. این نور، مرا به طمع می اندازد تا آینده و سرنوشت هر متنی را حدس بزنم.

 

آتشی به سبکی و لطافت به بالا می رود. اما مفهوم آتش، گاهی سنگین هم می شود. برای شناخته شدن، چون گره می خورد به خاطراتی که در اعماق انسان قرار دارند. بعد از یک روز، گشت و گذار در طبیعت، وقتی غروب کنار آتش می نشینید می بینید که آتش با شما حرف می زند، فکر می کنید و شاید بیشتر از هر چیز به خیر و شر…مرور می کنید این دو مفهوم را در ذهنتان.  با مفاهیم خیر و شر و تفسیر آنها در ذهنتان درگیر می شوید. وقتی به خیر و شر، حق و باطل، آزادگی و پستی در این جهان فکر می کنید…یاد خیلی چیز ها و خیلی افراد می افتید.

سختان گاستون باشلار هم در مورد آتش شنیدنی است:

آتش ما فوق جاندار و (به نهایت درجه زنده) است. آتش هم شخصی و خودی و درونی است و هم عام و شامل و کلی. در درون قلب ما حیات دارد. در آسمان زیست می کند. از اعماق جوهر سر بر می کشد و به صورت عشق رخ می نماید. به درون ماده می خزد و پنهان می شود، پوشیده و جمع شده (بسان مظروف در ظرف و محتوای چیزی) همچون نفرت یا کین. از میان همه پدیده ها به راستی تنها پدیده ایست که می تواند به روشنی دو گونه اعتبار بیابد که ضد یکدیگر ، یعنی هم مظهر خیر باشد و هم مظهر شر. در بهشت می درخشد در دوزخ می سود. هم راحت است  و هم عذاب. (باشلار، ۱۳۷۸، ص ۶۷-۶۸)

فکر به پایان خود در این بحث نزدیک می شود: شراره های آتش که به آسمان می روند، ما را به وهم می کشانند، گاهی یاد گذشته می افتیم گاهی یک تصمیم یا شاید یک اثر ادبی. هر جور چیزی که بتواند به سرنوشت ما ربط پیدا کند، برای ما اهمیت می یابد، شاید یک پند و نصحیت را به یاد آوریم. در مجموع، در باغ تاریک، غیر از شمعدان روشن، روشنی های دیگری نیز وجود دارند، نگاه آسمان هست…که علیرغم تاریکی، سخت هم  بر افروخته است. آسمانی که منتظر ماست. می بینیم که مهتاب هم هست…چگونه می شود که ترکیبی هماهنگ از آتش کوچک شمع های شمعدان و آتش روشنِ نگاه بر افروخته آسمان و دستان مهتابی شب، این چنین برای ما سنگین است. چرا نمی توانیم به اتحاد عقل و عشق فکر کنیم؟! زیبایی جهان از اتحاد این دوست…سنگینی خیال ناشی از این نورها، درون ما را به هم می ریزد و تکانی می دهند. خرد و عشق هر دو ما را به اتحاد بخشیدن به مفاهیمی در ذهنمان فرا می خوانند، که شاید قرن هاست در تقابل با هم قرار گرفته اند.

fire

منبع:

باشلار. گاستون.(۱۳۷۸).روانکاوی آتش. ترجمه جلال ستاری. انتشارات توس.

دریدا، ژاک.(۱۳۸۸). درباره روح، هایدگر و این مساله. ترجمه ایرج قانونی. نشر ثالث

کامو، آلبر. (۱۳۸۵). تعهد اهل قلم. ترجمه مصطفی رحیمی. نشر نیلوفر.

وودز، رابرت ای. (۱۳۸۲)هایدگر، تفکر و محیط آدمی. ترجمه محمدرضا جوزی. خیال (فرهنگستان هنر ) پاییز ۱۳۸۲ شماره ۷

هایدگر، مارتین(۱۳۸۳). زبان و سکوت ترجمه سید مجید کمالی (مصاحبه شونده: مارتین هایدگر مصاحبه کننده: گئورگ تراکل( .نامه فرهنگ ۱۳۸۳ شماره ۵۲

 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *