با حس فکر کردن و با فکر حس کردن(Edited)

از نظر نیچه قدرت همان معنای اراده را می دهد، ذات قدرت درست به اندازه ذات اراده، بغرنج است.

(هایدگر، ۱۳۸۸،ص ۱۰۰)

***

در این بخش می خواهیم به این مساله بپردازیم که “با حس فکر کردن و با فکر حس کردن” چیست؟ جواب این است که خرده آرزوهای رایج وضعیتی را از لحاظ فکری و عاطفی برای افراد ایجاد می کنند، که با همین عبارت “با حس فکر کردن و با فکر حس کردن ” می توان از این یاد کرد…جست و جوی نوعی عاطفه در مخاطب که او هم نظرش را در مورد این که چگونه می توان به یک “خرده آرزوی رایج” دست یافت، بیان دارد. خرده آرزوی رایج و تفکر در مورد آن، ما را برای پذیرش ملزومات مورد نیاز برای آزادی آماده می سازد. یعنی نوعی آگاهی بخشی به میان می آید. فرد آگاه می شود که وسعش چیست و چقدر هم می تواند جلو برود. آرزویی که خیلی هم خارق العاده نباشد. حالا تکه نان که نه… ولی سر سوزن ذوقی باشد بد نیست!! نباید راه به روی تبادل افکار و بررسی خرده آرزوها در حوزه عمومی بسته شود.

خب بحث را باز کنیم و ابتدا به سراغ شعر و ادبیات می رویم.

برعکس آنچه تصور می شود که این موضوع کاملا جدید است، البته که این مساله، تکراری هم هست. بسیاری از اندیشمندان و شاعران جهان، این روش را به کار برده اند. پس می توان این روش را یک مساله تکراری در نظر گرفت. اول باید ببینیم چگونه با حس می شود فکر کرد یا برعکس، با فکر حس کرد. در این روش، عاطفه به موضوع شناخت ملحق می شود. عاطفه به شناخت اضافه می شود. اما چطور؟ عاطفه شاعر و یا نویسنده در یک فرایند انس با شی ای که از آن در شعرش نام می برد، با آن شی ملحق می شود. مکان ها و زمان ها را هم به اشیا اضافه کنید. یک صحاری، به گونه ای بر یک نویسنده جلوه گر می شود که گویی ظرفی است که در آن عاطفه انسان ها قرار می گیرد و به خود شکل می گیرد. “جمع” ما را فرا می خواند تا معنایی مشترک را برای همه در یک صحاری پیدا کنیم. ما باید برای این کار با صحرا انس یابیم. معنایی که شاعران دیگر نیز از صحرا و آن چیزی که صحرا می تواند نماد آن باشد، به کار شاعران بعدی می اید. وقتی با فکر حس می کنیم، حول کلمات در ذهن ما هلهله شادی عاطفی یا شیون غمناکی شکل می گیرد. گاهی هم به عمق یک فکر می رسیم. هر چه هست با فکر حس کردن روشی است که چندان به  روش های همیشگی ربطی ندارد. گرچه هر از گاهی… تاکید می کنم که هر از گاهی در آثار نویسندگان و شاعران دیده می شود. شاید از جنس شهود است. شاید چیزی سترگ تر است. با فکر حس کردن، یعنی به عاطفه اندیشیدن ولی آن عاطفه ای که تا ابد با آدمی همراه است. حال اگر زور یک شاعر در یک کشور به شاعران برجسته جهانی نمی رسد…نمی توان بررسی خود را رها نمود… باید دانست که او هم حرف هایی برای گفتن دارد. تا موضوعاتی ابدی برای یک قوم وجود دارند، می توان امید وار  بودن که “با فکر حس کردن ” را در اشعار معاصر ایرانیان نیز پیدا نمود. وقتی وفاداری موضوعی ابدی از دیدگاه هگل که هیچ همه آدمیان است، فرقی نمی کند فرصت برای بررسی نحوه با فکر حس کردن در هنر و شعر و ادبیات ایرانی وجود دارد. استیس در یک قطعه در شرح هگل می نویسد که هگل معتقد است:

مصالح انسان {در هنر به} صورت میانجی و به منزله عواطف ذاتا معقول، همچون عشق به پدر وstace مادر و فرزندان و وفاداری و بلندمنشی و جز آن، پدیدار می گردند. شگفتی های سرشت و هوس های ردیف، ما را به هیجان نمی آورند.  فقط  عواطف کلی انسانیت اند که می توانند موضوع ابدی هنر باشند. (استیس، ۱۳۸۱، ص ۶۲۷)

عاطفه ایرانی، در صد سال اخیر در داخل اشعار شده است و در داخل همین شعر ها می باشد که با فکر حس کردن، منعکس می شوند. و در فرایند با فکر، حس کردن  خلاصه عاطفه است که موضوع را در می یابد. اما باید دانست که عاطفه ما، درگیر با عاطفه دیگران هم هست. ما وقتی در یک شعر، عاطفه را به شعر وارد می کنیم می بینیم که موضوعی مشترک را با دیگران تحلیل عاطفی می کنیم. زیبایی را درک می کنیم. شعر پارسی معاصر گرچه زورش به رقبای جهانی نمی رسد و در درون خود نوعی آگاهی را دارد که به کار هر پژوهشگر تاریخ می آید. آیا شاعر ایرانی، گمانه ای در مورد نسبتش با اشیاء را دارد؟ آیا شعر ایرانی معاصر، منتظر است توضیحی برای جمع مخاطبانش پیدا شود؟ توضیحی در مورد نحوه دگردیسی واژه ها و معنای عاطفی آنها در خلال مدرن شدن ایران…شاید به نظر می رسد که ساده ترین راه شروع از طبیعت باشد.. خب، برویم سراغ طبیعت و زیبایی شناسی:

ظرفیت زیبایی شناسی که خصوصیت زیبایی شناسی را دنبال می کند، مشابه احساس و عاطفه انسانی که حرکت های طبیعت را دنبال می کند. این ظرفیت عاطفی با تعقیب خصوصیات زیبایی شناسی به صورت ذهنی به ما در کشف ارزش عینی و ذاتی طبیعت – ارزش گیاهان حیوانات و مکان نیز کمک می کند. (امینی، ۱۳۹۲)

همچنین در معماری داریم:

مدل شناختی ارزشیابی طبیعت معتقد است ارزش گذاری زیبایی باید انسان محور باشد و در عین حال صفات اخلاقی ارزش کار کردن را به سمت جهان محور و حیات محور براند. ایتون به معماران منظر پیشنهاد می کند که از ارزش های زیبایی شناسی در هنگام طراحی مناظر زیابی اکولوژیک از طریق ایجاد خصوصیات زیبایی شناسی قابل دسترسی و قابل درک منتفع شوند و فعالیت های اکولوژیک را قابل درک کند.(امینی،۱۳۹۲)

با این حال به نظر می رسد که فاصله گرفتن از طبیعت و نزدیک شدن به مسائل اجتماعی و یا مذهبی و یا حتی وجودی بیشتر بتواند به سلیقه بعضی مخاطبان خوش بیاید…با این حال به نظر می رسد که اگر راه بعضی فلاسفه را بخواهیم برویم ، تفرج در باغ طبیعتی که یک شاعر در شعر خود می آفریند می تواند نشان دهنده بازتاب مدرنیته هم باشد…این که چگونه او از بکریت محیط اطرافش به مرور زمان فاصله می گیرد…این که کم کم باید کوچه باغ ها را فراموش کند و به پارک اهدایی محقر یک شهرداری!! اکتفا کند…تازه قضیه به همین سادگی ها نیست و این مساله می تواند ابعاد گسترده تری هم داشته باشد، قطعا در پست های بعدی به این موضوع خواهیم پرداخت…

اما  ما و اشیا و با فکر حس کردن. شما فکر نمی کنید مگر به صورت جمعی. شاید به سرنوشت خود در تنهایی بیندیشید با این حال، باید بدانید در آن جا هم خود را با دیگران مقایسه می کنید. غرض از این نوشتار این است که یادآوری شود که چیزهایی مثل شی و یا طبیعت که  چندان هم در ظاهر به سرنوشت جمعی ربط ندارند و چیز به درد بخوری برای بحث در مورد بازتاب مدرنیته در شعر و ادبیات ندارند…خیلی هم مهم می باشند… شی می تواند نمادی برای سرنوشت یک جمع باشد. شی ای که  اعتراض را هم نشان می دهد

همچنین ما با یک عاطفه مشترک با دیگران، اشیا را می شناسیم و آنها را توصیف می کنیم . ما از یک ذخیره و حافظه عاطفی مشترک استفاده می کنیم.این حاست که هنرمند می شود فیلسوفِ اشیا یا کلمات یا احساس و یا …سوالات جالبی هم به وجود می آیند:

آیا هنرمندان، فلاسفه عصر حاضرند؟ آیا هنر معترض که از آن به عنوان مدرنیسم یا هنر همزمان یاد می کنیم از یک اساس فلسفی برخوردار است و آیا آن اصالت کهن فلسفی که در قرون متمادی ذهنیت اکثر هنرمندان کلاسیک را نسبت به دیدگاه های خود، بی نصیب گذاشته بود، اکنون در تفکر معدود هنرمندان بزرگ این عصر ریشه دوانده است؟ آیا اشتباهات حاصله از اراده انسان عطف به اساس ارزش های کاذب او بوده است؟ آیا هنرمندان دوران طولانی کلاسیسیسم، با تبعیت از روند اخلاقی حاکم بر جوامع خود به دست یک اراده نامریی که وجود اشرافیت را در قدرت و تحکیم آن تعمیم می داد، قربانی شدند.(لواسانی،۱۳۷۰)

سوالاتی هم خود ما مطرح می کنیم:

مثلا این که برای هر یک از ما، زمان چه معنایی دارد. مکان های مختلف چه معنایی دارند. چگونه با حیوانات در یک شعر ارتباط بر قرار می کنیم. بعد می بینیم که این مساله تکراری است. چه خوب! یعنی همه ما حتی اگر شاعر و اندیشمند و هنرمند هم نباشیم به هر حال می توانیم تا حدی این مساله را تجربه کنیم. همه ما علاوه بر حافظه مشترک، عاطفه مشترک هم در صد سال اخیر داشته ایم…ما ایرانیان..بیم و امید های یک مدرنیته…مدرنیته ایرانی… نمادها تکرار را به ما منتقل می کنند، اشیا نیز در اثر هنری جایگاه خود را دارند:

هنر، مجموعه ای از علامات یا رمز ها(سمبل ها) است که  نهایتا معنی و ارزش و حتی واقعیت آن در همان اشیایی مستقر است که هنر آنها را  معنی می کند. و دلالت بر آنها دارد. اما دقیقا باید دید اشیایی که هنر آنها را معنی می کند کدامند و هنر مند برای معنی کردن آنها چگونه به آنها می اندیشد و باورشان می کند و آنها را در می یابد.(شوالیه، ۱۳۶۳)

بعد خوب که فکر می کنیم می بینیم که می توانیم بخش ها و اجزای این مساله تکراری را در نظر آوریم و در نهایت این مساله را مرتب در ذهن تکرار نماییم و داشته های فکری را با آن عجین نمود. یعنی چه؟ یعنی هر بار که در یک مکان خاص و زمان خاص قرار می گیریم، خود را محق بدانیم که از عاطفه خود بهره بگیریم تا بتوانیم به شناخت بهتری از اشعار و اندیشمندان دست یابیم. به سراغ طبیعت می رویم: طبیعت می تواند میدان پژوهش خوبی برای این زمینه باشد: مسائل مختلف جوی مانند ابر یا طوفان یا رنگ آمیزی خاص آسمان در یک غروب، همچنین جنگل، دشت، خوب می توانند ما را برای این تمرین ذهنی یاری دهند. حیوانات را هم نباید فراموش کرد! طبیعت عاطفه ما را غنی می کند. راه شناخت ملکوت است. نشانه های زیبایی از خدا در خود دارد.

طبیعت در درون خود تکرار را به ما القا می کند. پدیده های طبیعی مرتب تکرار می شوند.  با این وضع تکرار طبیعت به نظر می رسد که سازه های صبح هنوز و همیشه در دل ما بر پایند! کمتر می شود که برای نیامدن صبح فردا ناراحت شویم . همیشه خیالمان راحت است که این صبح می آید.

قوانین طبیعت در معرفت شناسی، چه در زندگی روزمره و چه در بافت های علمی ، به این دلیل اهمیت دارند که ما از امور مشاهده شده ی ناظر به واقع ، امور مشاهده  نشده را استنتاج می کنیم. این استنتاج برای ما انسان ها حیاتی است. اما اگر قوانین طبیعی در دست نباشد، آیا این استنتاج معقول و قابل اعتماد است؟(دیوانی، ۱۳۸۲)

پس می فهمیم که با حس فکر کردن و با فکر حس کردن ، پدیده ای دم دست است. بدیهی است. اسلوب آن از جنس بداهت است. نوعی مشاهده چیزهای بدیهی است، بدیهی چون همه عاطفه مشترک داریم. در شعر فارسی معاصر این مشاهده عقلانی و بررسی چیزهای بدیهی زیاد دیده می شود، بعدا به طور مفصل به این قضایا خواهیم پرداخت:

شوپنهاور معتقد است: اولین و ساده ترین کار عقل که دایما موجود است مشاهده جهان واقعی  است. مشاهده همان شناخت علت از طریق اثر یا معلول استو  به همین دلیل هر مشاهده،  فکری یا شهودی است. ( ذاکر زاده، ۱۳۸۶، ص ۴۱)

اولین نتیجه ناشی از آن، دستیابی به مفهوم “تکرار” در این جهان ایرانی و علی الخصوص طبیعت و اشیا در شعر است. آیا منظور این است که ساختمان شعر فارسی معاصر، به دل خوش کردن با پدیده های تکراری حال چه عاطفی باشد یا یک شی خاص می پردازد، یعنی همه اش را بخواهیم خلاصه کنیم می گوییم دل خوش سیری چند؟ …یا آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟ یا روزگار غریبی است نازنین…؟! دلخوشی به ادامه دادن زمان…دل خوشی به این که درد دل می کنی…امید داری… عاطفه مشترک را بهتر می شناسی… خوب گوش می دهی به صدای سوز زمستان…شعر ایرانی معاصر در شناخت “دل ایرانی”  چند نمره می گیرد؟ از بیست…از صد..

قدری به دل بپردازیم…خلاصه که اگر دل خود را به ساختمانی تشبیه کنیم در می یابیم که تکرار در بخش های مختلف آن و تقارنی که وجود دارد ما را به نوعی انس می رساند. نورهای صبح وقتی از پنجره های شناخت به کالبد ما وارد می شوند، ما را به انس فرا می خوانند. می بینیم که قرار است همیشه طلوع و نیز نورهای لطیف طلوع رخ دهند، این نورها از پنجره های امید وارد دل ما می شوند. اصلا قرار است با این نورها امیدوار باشیم به آینده. اصلا با فکر حس کردن یعنی اندیشه را به سوی امید بردن، برعکس با حس فکر کردن، یعنی شناخت: بینایی ، حس لامسه و … جوری هدایت کردن که به امید بیشتر توجه شود این طوری درک ما از جهان شاعرانه می شود.

بررسی طبیعت برای امید الزامی است. ما در طبیعت الگوی تکرار را در می یابیم: این باعث می شود تا ما خیلی زود، به یک نوع تکرار، انس بگیریم.گاهی باید ابر و باران را هم به این قضایا اضافه کرد. تکرار باران اگر با تفکر ما همراه شود می تواند راهی باشد برای شناخت دل های شکسته. که در اطراف ما پراکنده اند.

مثالی دیگر از با فکر حس کردن: هر روز که می شود، صبح در افق، خاکستر شب قبلی رو  جمع می کند، کلی قلب لهیده توی افق پیدا می شود. قلب های انسان هایی که از فردای خود بیمناک می باشند یا دلی شکسته دارند، برای آنها با جمع شدن و پایان یافتن آتش شب و خاکستر شدن زمان شبانه و شروع صبح، همه دردسر ها شروع می شود. با این حال، به نظر می رسد که صبح آن قدر لطیف باشد که بتوان به این افراد یادآوری کرد که سرنوشت را باید جایی دور از آن خاکسترهای دیشب و غم های رها شده در آسمان شب، جستجو کرد. اگر امید باشد، می توان به بهار رسید و تیمار کردن برگ نیامده بهار، در ذهن و خیال، دور از واقع بینی نخواهد بود. صبح از آن تست.

چنین است مثالی از “با حس فکر کردن و با فکر حس کردن.”

منبع:

استیس، والتر ترنس. (۱۳۸۱) فلسفه هگل . ترجمه حمید عنایت انتشارات سروش.

حبیبی، امین(۱۳۹۲) طبیعت زیباست؟ تأمل در فلسفه زیبایی طبیعت. منظر بهار ۱۳۹۲ شماره ۲۲

دیوانی، امیر(۱۳۸۲). قوانین طبیعت. سروش اندیشه ۱۳۸۲ شماره ۶

ذاکرزاده، ابوالقاسم.(۱۳۸۶). فلسفه شوپنهاور. نشر الهام.

شوالیه، ژاک(۱۳۶۳). راز آفرینش هنری. ترجمه حسن حبیبی. کیهان فرهنگی. فروردین ۱۳۶۳٫ شماره ۱٫

لواسانی، امیر(۱۳۷۰). فلسفه هنر نوین: زندگی و هنر: توهم در زمان و مکان و تبلور ابهام. ادبستان فرهنگ و هنر. آبان ۱۳۷۰٫ شماره ۲۳

هایدگر، مارتین. (۱۳۸۸)، نیچه. ترجمه ایرج قانونی.نشر آگه

پی نوشت:

دل از جنس دوری است یا نزدیکی؟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *