دهلیز

دیر وقت است و آتش روشن روبروی غار

با سایه هایش، معنا روی دیوار می نویسد

سایه سنگین بعضی واژه ها

حواس تو را پرت می کند

 

هر لحظه که دل من تو را می پاید

چشم های برافروخته کهکشان  نیز

از دور مرا می پاید

که ببیند:

در کل، ما دو تا با معنایی جدید در ذهنمان

و جمله ای تازه بر لب هایمان

درباره زندگی مان چه می اندیشیم.

 

و گاهی هم افکار صعب العبور

روبرویمان پدیدار می شوند:

ما باز می ایستیم، می اندیشیم

لطافت گلبرگ های زمان را حس می کنیم

عبور و عمق لحظات را با دل خود اندازه می گیریم

شکر می گوییم…

 

این چنین،

در دهلیز های ذهنمان

تند باد معنا می چرخد.

 

و دگرگونی رخ می دهد

در ذهن من و تو

واهمه…آشفتگی…پریشانی کنار می رود

روشنی آینده در دل من و تو داخل می شود

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *