دیر یا زود…

هر بار که شاعری شعر می نویسد

جدالی در درون ذهن او رخ می دهد

همهمه می شود در ذهن او

در دل او

کاغذ هم از این قضایا بی نصیب نیست

کاغذی که منتظر است تا کلمات را بپذیرد

کاغذی که مرتب خط خطی می شود

کلمات خط می خورند

جملات در برابر حیرت شاعر ناتوان از توصیفند

.

به هم می پیچند

کلمات یک شاعر

تا به یکباره تو را توصیف کند

گاهی کلمه کم می آورد

گاهی توصیفش آغشته به خون دل است

اما در هر حال

چگونه این نبرد در ذهن او

خاتمه می یابد

.

.

هیاهوی زمان

گذشت لحظه ها

شبی که به صبح نزدیک است

غروبی که چندان هم برای شاعر آرام نبود

لحظه ها می گذرد

تردید در قلب شاعر جاخوش می کند؟

چرا یک شاعر فکر می کند که ممکن است دیر شود

و کلمات را زود به زبان می آورد؟

مهزیار کاظمی موحد

nizar qabbaniبه یاد نزار قبانی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *