راز

راز
اما در دل مفهوم تفکر مناسب در مورد راز زندگی، نوعی امید به آینده دیده می شود. کسی دنبال راز زندگی می رود که لااقل به همین آینده نزدیک امیدوار باشد. ببینید انسان اگر راز نباشد، چگونه می تواند به افق های آینده خود را گشایش دهد. پس چطور می تواند برای آینده برنامه ریزی کند. راز خود انسان در این است که ممکن است برای او اتفاقات خوشایند بیفتد…آری باید بدبینی را کنار گذاشت. باید به یک لحظه ای فکر کرد که سرتاسر وجود انسان را تامل و تفکر عمیق می گیرد و این طوری انسان، خوب به سرنوشتش فکر می کند و باید در این لحظه، به فکر اینده بعد از مرگش باشد…یعنی سرنوشت و زندگی بعد از مرگ، او را وادار می کنند تا پیش خود حساب کتاب هایی هم بکند که چه کاره است…به قول حافظ: به جز از کِشته ندروی! هر چه بکاری درو می کنی! هر وقت فکر سرنوشت به میان می آید اگر زیاده خواهی کنار گذاشته شود، آنگاه بصیرت و بینشی تازه پیدا می کنیم. راز زندگی را می شود دریافت اگر اهل قناعت باشیم. همین تفکرات هم کم نیست در طول روز آدم داشته باشد! این هم فیضی از سوی حق تعالی است. تفکر به راز زندگی وقتی با قناعت و کنار گذاردن زیاده خواهی همراه می شود، آنگاه انسان می تواند به موسیقی کائنات خوب گوش دهد و با آنها هماهنگ باشد. کائنات هم شما را می شناسد. این طوری است که می توانیم توی یک فضای مقدس قرار بگیرد و از معنویت بهره مند شویم. کلا حرص و طمع با غضب و خشم دایمی در رابطه مستقیم می باشند. گفتیم راز زندگی: با توجه به این راز است می توانیم یاد خود مفهوم زندگی را در دل خود زنده نگه داریم. به شرط این که التفات ذهن خود را به مساله راز حفظ کنیم و باید از هر گونه اغتشاش فکری جلو گیری کنیم. زیاده خواهی این التفات و توجه دایمی را از بین می برد. طمع فکر بی هدف هم می آورد. شناسایی افکار بی هدف، توسط خود فرد، صد البته که می تواند مفید واقع شود. باید قبل از افتادن به یک دور باطل زیاده خواهی این کار را انجام داد. این طوری می توان ذهن را در اختیار گرفت بالها را گشود و از سطح فهم تنی، فراتر رفت. می توان به نوعی آگاهی رسید. بدیهی است که برای این کار به ملزومات و ابزارهایی نیاز داریم تا ذهنی پاکیزه داشته باشیم.

به قول اولریوس:

چون افکار خویش را معطوف موضوعی مشترک نمی کنی، آنچه را از زندگی ات مانده با اندیشیدن به دیگران بیهوده هدر مکن. چه آن هنگام که چنین اندیشه کنی، مجال انجام کار دیگر

aulerius

را از دست می دهی. چنین کسی چه می کند، چرا و چه می گوید و به چه می اندیشد و چه نقشه ای در سر می پرواند. و خیالاتی از این دست ما را از مشاهده قوه فرمانده ی خود باز می دارد. پس نه تنها باید در اندیشه هایمان در پی شناسایی چیزهای بی هدف و بی سود بر آییم. آدمی باید تنها در مورد چیزهایی بیندیشد که اگر کسی از او پرسید به چه می اندیشد، با کمال روگشادگی به این و آن پاسخ کند. (اولریوس، ۱۳۸۶، ص ۳۳(

همچنین از سهروردی
بدانکه تو غافل نباشی از خود هرگز، و هیچ جزوی نیست از اجزا تن تو که او را فراموش نکنی در بعضی اوقات و هرگز خود را فراموش نکنی و دانستن اجزا تا جزو ندانند، کل ناتوان دانست. اگر تویی تو عبارت بودی از همه تن یا از بعضی تن، خود ندانستی در آن حالت که تو خود را فراموش کرده ای. پس تویی تو، نه این همه ی تن است و نه برخی از تن، بلکه ورای این همه است .(سهروردی، ۱۳۸۸، هیاکل النور، ص۸۶(

منابع:

اولریوس، مارکوس.(۱۳۸۶). تاملات. ترجمه مهدی باقی، شیرین مختاریان. نشر نی
سهرودی، شهاب الدین یحیی. (۱۳۸۸).مجموعه مصنفات. پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی

 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *