شعری از ویلیام موریس: از سر خستگی

از سر خستگي ، چه ملال انگیز

نيمه ي روز دراز(long or tall?) نمی گذرد!

منظره بيرق هاي بزرگ را آويختن

برفراز صخره هاي بلند چه دهشتناک است

غريب و ترسناك

سرود باد، آوای هر  روزه ی خود را می گويد

دسته ي پرچم ها را خم مي كند

در حاليكه، تنها ي تنها

اخگری می درخشد، در ذهنم

روزنه ي گريز را مي بينم

ولی مي خوابم با زندگاني تباه شده ام

دستان افسار زده اند و  پاهایم زنجيرند

محكم به سنگ، مرا دوخته اند

ديوار هاي(walls) شوم، چهار ديواري!

همنوا با ناله ي(mourn؟) بشر زنداني

هنوز دسته ي پرچم ها(flags) كشيده مي شوند

به هر سو که باد بگوید:

از ميان سرود باد

پرچم ها سوي غرب(west) مي جنبند

رو به سوی “تقصیر”(fault) من

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *