وفاداری(Edited)

دیدن یک وضعیت اجتماعی، بدون شنیدن نوعی ندا معنایی ندارد. با دیدن یک موقعیت اجتماعی، همیشه صدای افراد را می شنویم…افرادی که گاهی رنج می کشند، گاهی هم خوشند…می خوانند روزنامه ها را…بعد برای شما تفسیر می کنند واقعیت های اجتماعی را…اما آیا در دیدن واقعیت های اجتماعی صدای اشیا را هم به اندازه کافی می شنویم؟ اشیایی که بعد از مدتی برای خودشان تبدیل به یک نماد اجتماعی می شوند. آری هر شی ای یک تاریخ برای خودش دارد…با رنج های آدمیانی گره خورده است و بیانگر موجز حرف های آنها می تواند باشد و وقتی صدای واقعیت اجتماعی را می شنویم می بینیم که انگار این شی نمادین هم می خواهد با ما حرف بزند. گفتیم شی…چرا سراغ منظر ها و چشم انداز های شهری را نگیریم…شی که جای خود…مکان ها و موقعیت ها هم برای ما نمادند و خاطره انگیزند… هر منظره هم حرف هایی برای گفتن با ما دارد. مثلا یک باغ برای ما خیلی درد دل دارد. باغی که درد یک تاریخ را برای ما بازگو می کند…ما خیلی می خواهیم موسیقی ذاتش را بر ما منکشف کند. ذات این باغ که دیگر به تاریخ پیوسته و حالا دیگر توسط موسسه یا نهادی حمایت می شود، موسیقی حزن انگیزی را دارد. روایتگر نمادین تاریخ ماست. چرا راه دور برویم؟! یک شمشیر هم تاریخ خود را دارد. ما وقتی شمشیر یک شهید باستانی را می بینیم، در می یابیم که شمشیر و شهید با ما حرف می زنند. خلاصه که با دیدن صحیح اشیا و دوست داشتن جهان اطراف و موقعیت ها و مکان هایش به نوعی انس می رسیم. انس با اشیا مختلف که پیام های معنوی به ما می دهند، بصیرت تاریخی ما را توسعه می دهد. تکه ای صمیمت بین ما و این اشیا یا حتی اماکن مختلف وجود دارد.

البته که یک نوع از موسیقی در مکان های جهان پراکنده است. اگر این موسیقی خوب حس شود آنگاه بینایی نیز به همراه خود می آورد. ذهن ما بینا می شود. باید به مکان های تاریخی رفت…موسیقی پراکنده در آن جا را می توان با انس بیشتر شنید. میدان بر پژوهشگر این چنین می تابد. روی روح وی نقش می اندازد. آری موسیقیِ ستایشگرِ مفهوم “وفاداری” همه جا پراکنده است. در هر مکان تاریخی یا شی تاریخی که حالا دیگر برای خودشان نماد و روایتگر شده اند، صمیمتی نهفته است، ما به سوی این اماکن می رویم که چه کنیم؟! شاید برای این که حس کنیم هنوز یک سری قوانین تاریخی، پابرجا هستند. هنوز هم وفاداری به یک سری دستورالعمل از جنس صداقت می تواند فرد یا افرادی را در یک مکان تاریخی جاودان کرده باشد. تاریخ قانون های خودش را دارد و پای آنها ایستاده است.

این که به یک حس(یعنی دیدن)، به عنوان تعریف حسی دیگر را(یعنی شنیدن) انتساب دهیم. می تواند هم جالب باشد. یعنی دیدن نوعی شنیدن است…چه می شود به هر حال از این چیز ها به ذهن آدم می رسد…ولی به نظر می رسد این جور بازی با کلمات فرصت هایی را در برابر ما قرار می دهند…هم چنین امکاناتی را در برابر ما قرار دهد که بهتر بحث کنیم. می روید مکانی را ببینید، خوب معلوم است دیگر موسیقی وفاداری افرادی را در آن جا می بینید که حالا مثلا در یک نبرد کشته شده اند…همین…

اما باز هم با شرحی بیشتر باید ببینیم به چه طریق این شنیدن رخ می دهد: در دیدن صداها را مطالعه می کنیم. صداها را می خوانیم…صداها خود یک متن هستند، انس که با مکانی باشد، در ذهنمان همهمه می شود…اصلا صداها را می بینیم…افراد خودشان در مورد نبرد توضیح می دهند…یا شاید یک معمار در مورد بنایش توضیح دهد…مثلا در مورد ظرافت اسلیمی ها شرح دهد….درکل صدا را می بینیم … نت ها را می بینیم. قدری جلوتر برویم: البته که دانایی در شنیدن و دیدن با هم است. یعنی وقتی شنیدن و دیدن صحیح یک مکان  با صداهایش و منظره اش همراه می شود، ما به یک درک فراگیر از یک صحنه می رسیم. یک گام به جلو برویم… دیدن و شنیدن با هم می شود لامسه… ما بعضی اشیا را حس می کنیم… با این لامسه می فهمیم که این اشیا مطهرند. شی فی نفسه مطهر است چون اگر خوب دیده و شنیده شود به ما در مورد بقا انس و وفاداری حرف هایی خواهد زد. همین که در ذهنمان مثال هایی را در مورد کاربرد یک شی برای یک موقعیت عاطفی یا هنری داریم…یک موقعیت حماسی و یا حداقل عاطفی…آنگاه در می یابیم که باید مراقب خودمان باشیم اسیر جادوی عاطفه یک شی نشویم…حالا دیگر از ترکیب دیدن و شنیدن اشیا و امکان و موسیقی رایج آنها…یک لامسه داریم…گفتیم موسیقی رایج…شی نزد ادم های مختلف وقتی قرار است نماد شود، یک مفهوم دم دستی و تکراری می شود که همه ان را مثال می زنند، چه بگوییم مثلا اگر از فردی بپرسی فلان شی نماد چیست می گوید مثلا همه مردم می گویند بهمان…ولی خود خودت چی؟ شده تا به حال یک مکان تاریخی را جور دیگری غیر از سایر مردم بفهمی…؟ با این لامسه است که می توان در شناخت جهان جلو رفت. شناخت جهان بر مبنای شناخت وفاداری و انس است…نترسید تفکر درباره شی به شما وفا می کند…سر از جاهای عجیب و غریب در نمی آورید؟ تفکر در مورد نماد های اشیا ما را به شناخت بهتر جهان رهنمون می کند…این طوری جهان را دیگر در تاریکی لمس نمی کنیم. هم آن را می بینیم و هم آن را نوازش می کنیم. می توان پیشروی کرد. پیشروی در جهان یعنی تفاوت ها را حس کردن. از ذهن یک جامعه شناس توقع می رود که یک چند نماد خاص خودش برای چند شی در زندگی اش داشته باشد، اماکن تاریخی را به روشی دیگر توصیف کند… در دیدن، اگر هر رنگ حرف نزند، نمی توان تفاوت ها را حس کرد. پس اگر هر شی بتواند حرف بزند در درون خود جان دارد و این گونه است که هر رنگ، معنای خود را با صدای رسایی بیان کند. معنای رسا در تفسیری تازه از یک نماد خلاصه می شود. ببینید هر رنگ صوت خاص خود را دارد. بم است یا زیر. هر آدمی هم رنگی دارد. شی ها هم با رنگ آدم ها تطبیق می یابند و برای آنها نماد می شوند…ادم عامی صدای اماکن را نمی شنود…انسی با آنها از جنس یک جامعه شناس ندارد. لذتی برایش دارد قبول ولی از جنس طبقه بندی و مقایسه طولانی در ذهنش نیست…چه کند زرادخانه تجربه زیستش اش تهی است.. راستی کوچه ها چه رنگی دارند و چه نغمه ای دارند. بعضی کوچه ها برای بعضی نوستالژیک هستند، ولی سهم یک جامعه شناس از مطالعه کوچه ها چه می تواند باشد؟ هر کوچه هم رنگ خاص خود را دارد. و البته صوت بلند خود را دارد. صدای تاریخی خود را دارد…شاید خانه ای که در آن وفاداری رقم زده شده، در آن قرار دارد…پس بعضی کوچه ها حتما مطهرند.. بعضی کوچه های مطهر صوت رسای خود را در تاریخ دارند. و بدیهی است که هر جای دیگر که می رویم صداهای دیگر بنا ها را مثل این نوع از کوچه ها نمی شنویم. با این جور کوچه ها، جهان پر است از صوت صبر و زندگی. وفاداری را شناختن صبر می خواهد.

 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *