مرغزارهای زمستانی

هر بار که تو را مرا می طلبی…در چشمان تو…در مردمک هایت…نور خاصی می درخشد..همه چیز برایم تازه می شود..این چنین، انگار بهار می وزد میان چمن های یخزده زمستانی…این گونه آکنده از عشق، جهان می گردد حول مدارهای آگاهی…جهان به خود می اندیشید و تو را ثقل خودش می یابد. می روم در مرغزارهای زمستانی با قندیل های روشنایی بخشش، که می درخشند….یک نفسی تازه می کنم از کاهلی…کاهلی در پیش بردن اندیشه ای عمیق… در سر راهم به کلبه ای از جنس تنهایی سر می زنم. آخرین شمع جهان را در آن کلبه ی سرد روشن می کنم….می نشینم نزدیک میز، با انگشتانم روی غبار روی میز کلماتی را می نویسم…می دانم که دیگر از طوفان واهمه ای نیست…حالا دیگر معنا را در دستانم دارم…

دور تر ها در سیارات دیگر هم مرغزارهایی دیگر هم هسنند. آگاهی هست، نغمه هست…نت ها هستند…عشق هست …تلاش هست…انضباط هست…آثار سایر سیارات هم در نمایشگاه های دیگر سیارات نمایش داده می شوند. افرادی با شعور یکسان با ما به نمایشگاه های ما سر می زنند… اظهار نظر می کنند، اظهار فضل می کنند!!!!…درود بر آنها، چنین است جهان شمولی عقل و عشق…عقل و عشق یعنی تلاش برای تغییر…یعنی جذبه امید که می کشد ما را به پهنه های تازه و ناشناخته….یعنی گل ها هم از ناشناخته هم سر در می آورند؟ می روم به سراغ ایده های دور، می روم سراغ سلام خشک و خالی کهکشان ها، ، وقتی بعضی نیمه شب ها به هم می رسند…سلام خشک و خالی؟؟!!… نه باور نمی کنم…. نمی شود که یک کهکشان عصا قورت بدهد و آداب و نزاکت را فرموش کند. می روم به هزار جای ندیده…هزار سوال نپرسیده…هزار سطر ننوشته….

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *